خرید بک لینک
هعععییی یادش بخیر ما رفته بودیم شمال!بعد اون سال برای اولین بار توی عمر کوتاهم (گریه ی حضار با نوحه لطفا!)گوشی جدید خریده بودم!آقاااا چه گوشی ای!سی ثانیه کار میکرد هنگ میکرد:///خلاصه از اونجایی که من بچه قانعی بودم باهمون کنار میومدم و روزگار میگذروندم!هعععی چه روزگاری!تابستون!شمال!علاف!بیکار!بدون مشق!بدون درس!به همین سوی چراغ مطالعم با بهشت فرقی نداشت وضعیتم:دی!داشتم عرض میکردم!اومدم برم از دریا عکس بگیرم که بعد خاطره بشه و بشینم نگاه کنم و سوز آه (آه سوزناک!)بکشم!که یادم نبود که شلوارک نپوشیدم (دوستان من بیرون میرم شلوارک نمی پوشم!مطمئن باشید!)و شلوارم بلنده!اومدم پاچه ی شلوارمو بدم بالاتر که خیس نشه!بعدم ماسه ای نشه!بعد والده منو نکشه!که همونجوری که نورسیدم توی دستم بود!نورسیده رو هم بردم توی آب.بعد پاچه ی مذکورو یه تا زدم!بعد نورسیده رو آوردم بالا!بعد دیدم روشن نمی شه!هعععییی چشمتون گوشی خیس نبینه!چنان که گویی مرگ اولین فرزندم رو به چشم دیده باشم!
از جاییکه خیلی انسان خسته و وارسته ای هستم(بر وزن وارفته!)جواب کامنتاتونو از قبل میدم!باشد که این لطف من جزو افتخارات وبلاگ نویسی ثبت شود و از یادها فراموش نشود!خب:
خسته نیستم!
آره گوشیم سوخت!
الان گوشیمو عوض کردم!
هوآوی بود!
الانم سامسونگه!
نه!اپل سخته کار کردن باهاش!

برچسب: نویسنده: بهنام ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 11:29

صفحه بندی